تبليغاتX
کور سو
 
   
  بی زارم از انتظار


حتی انتظار اینکه زردی، سبز شود و 


حرفی تازه...


من را به صلابه می کشند 

 

این چراغ ها و این رنگ ها و این بودن ها و نبودن ها...


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  کاش یک روز

همه ی آرزوهای محال برآورده می شد...

مثلا من چشم هام را روی هم می گذاشتم

و آرزو می کردم که اتفاق بیفتد...

آرزو می کردم که طعم شیرین لذت بردن (به معنای واقعی کلمه) را بچشم...


همه اش دارم فکر می کنم

خانه ی آرزوهای من ، پوشالی است.

چون آن چیزی را آرزو دارم که دوست نداری

تو هم که نخواهی عالم نمی خواهد...

حالا من هی اصرار کنم و دست و پا بزنم...


کاش آرزوهایم ،می شد آنچه که تو می خواهی


خدایا

به تو پناه می برم از آرزوهای بلند و بی انتها...

سخت می گذرد این روزها...

اختیارم را بگیر که نای مخیر بودن ندارم...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  کاش من هم می توانستم به خواب زمستانی بروم

چند ماه

و توی خواب همه ی آنچه دوست می داشتم را ببینم

و بعد که بیدار شدم فراموش کنم همه ی آنچه را که چند ماه قبل

من را مجبور به خواب زمستانی کرده بود


کاش من هم می توانستم مثل همه ی شما چند نفر

راحت چشم هام را روی هم بگذارم و عمیق بخوابم...


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  چه انتظاری می توان داشت از آدم ها

همه ی آدم ها خودشان را دوست تر دارند

و این اصلا

چیز عجیبی

نیست!

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  گیسوانم را

می سپارم به باد

تا بوی من را به تو برساند...


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  بیا و بخوان مرا

با نوای گرم عاشقی


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  کلمات هی جلو چشمهام تار می شوند و سرم کمی درد می کند

من بی اینکه به خستگی چشم هام فکر کنم،  هی + shift  را فشار می دهم تا صفحه بزرگ تر شود...

فایده ای ندارد و من هی چشم هام را تنگ تر می کنم تا شاید اثر کند و واضح تر ببینم...

یاد عینکم می افتم و به این فکر می کنم که شاید به خاطر ضعیف بودن چشم هام است

عینک را روی چشم هام می گذارم و این بار زل می زنم به صفحه...

...

چند لحظه ای که می گذرد تنم یخ می کند... در دستهام لزرش خفیفی احساس می کنم...

تازه یادم می افتد که چند روزی است که به اندازه ی یک وعده هم غذا نخورده ام...


 بلند می شوم و سمت آینه می روم. توی آینه نگاه می کنم  و زل می زنم به خودم. به کمر شلوارم که حالا به اندازه ی 4 انگشت گشاد شده است نگاه می کنم.

بعد کمی فکر می کنم و دست می گذارم روی معده ام و دنبال اندکی احساس گرسنگی می گردم. یافت می نشود انگار... 

برای رضای خدا و کاهش سردرد و لرزش دست، در یخچال را باز می کنم و چیزکی شیرین در دهان می گذارم تا شاید زود افاقه کند و دستم آرام بگیرد و تنم گرم شود...

دارم به پیشینه ی نخوردنم فکر می کنم و به اینکه اصلا دلیلش را نمی دانم... مرور می کنم و می رسم به کربلا... 

هیچ دلیل محسوسی هم پیدا نمی کنم. اما انگار بعد از سفر کربلا قرار است گوشت تن من هی آب شود و آب شود و آب شود


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  عین قمار می ماند

یا عین مستی با شراب

جرعه ای می نوشی

و بعد مستی ات که فروگذاشت و عقلت سر جا آمد

به امید مستی دوباره، باز هم می نوشی و می نوشی...

حالت بدتر می شود، له می شوی،

اما انگار این مستی پایان ندارد...

عقل امانت را می برد انگار...


تو از آن مست هایی هستی 

که بد مستی جزو ذاتت نیست


حتی اگر پیاله پیاله نوشیده باشی

اسم رسول که می آید صلوات از دهانت نمی افتد... 

حتی اگر از روی عادت باشد...

حتی اگر از روی عادت باشد...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  بی مقدمه یک هو آمد و همه ی حرفهای دل من را زد...

تک تک حرف هاش، حرف های دل من بود 

حرف می زد و من خوشحال بودم

حالم خوب بود، حال او هم خوب بود. حرف هم را می فهمیدیم.

اما من دلم گرفت. نمی دانم چرا. (می دانم و به روی خودم نمی آورم...)

با همه ی دل گرفتگی ام اما، امروز دوباره دلم هوای حرف هایمان را کرده 

...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  زل زده ام به عکست و دارم عشق می کنم. لبخند زیبایی داری و برعکس همه ی عکس های دیگرت داری به من نگاه می کنی...

نگاهت می کنم و توی دلم هی قربان صدقه ات می روم.. 

هر کاری می کنم عکست را نمی توانم اینجا بگذارم و این خیلی عجیب است! نمی دانم... انگار این لبخندت باید فقط مخصوص من باشد...

دوستت دارم مصطفا... زیاد، زیاد، زیاد...

تو را به خدا تو هم یک ابراز وجودی بکن... من هم دل دارم...


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  خواب بدی می بینی و بعد از آن دیگر خواب به چشمهات نمی آید.

بعد بی دلیل یاد سالهای قبل می افتی. یاد شعرهات. یاد دلیل شاعریت

بلند می شوی و توی تاریکی راه می افتی به سمت کتابخانه، دفتر شعرت را از میان انبوه کتاب ها پیدا می کنی و شروع می کنی به خواندن...

بعد آرام آرام دلت می گیرد... حس سردرگمی و اضطراب عجیبی همه ی وجودت را پر می کند و تو دنبال چیزی می گردی که به او پناه ببری تا شاید واگذارد این درد موهوم...

چیزی پیدا نمی کنی و فقط دوباره دست به قلم می شوی... شعر اما نه. انگار همه ی اضطراب و بهم ریختگی ات به خاطر همین "شعر" است... 

می نویسی، بی قافیه، بی ردیف. بعد انگار کمی دلت آرام می گیرد...


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  من و تو گاهی حرف هم را نمی فهمیم:

من: با من مخالفت نکن. سیاست داشته باش

تو: تو لوسی عزیزم... مشکل اینه

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  عکسش روی صفحه ریز ریز لود می شود و من زل می زنم به چشمهاش...

انگار سالهاست می شناسمش. ته قلبم انگار محبت عمیقی نسبت به این غریبه دارم.

همه چیزش انگار همانی است که فکر می کردم... قد بلند و کشیده، دست های استخوانی ، گونه های کمی تو رفته، چشمهای مهربان،عینک بدون فرم، لبخند زیبا، روی سفید و موی سیاه...

دوستش داشتم. از آن آدم هاییست که دلم می خواهد حداقل یک روز زندگی با آنها را تجربه کنم...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  حالم خیلی بد است. خیلی...

مدت ها بود اینطوری بد نبوده ام...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  اگر اینجا بخواهم اصل جمله را بنویسم ،وقتی رضا امیرخانی می آید و سرچ می کند "قیدار"، ناگزیر اینجا را پیدا می کند،و بعد توی سایتش می گذارد جزو پرونده های تلمبار "آنچه در وب راجع به قیدار نوشته اند..."

من که نگذاشتم اصل جمله را . ولی حالا که پر قیدار را آتش زده ایم و رضا امیرخانی را فراخوانده ایم، بگذار یک سلامی عرض کنیم:

سلام رضای امیرخانی! راستش اصل قضیه این بود که قیدارت شد هدیه ی روز زن برای من. ممنونم از تو و قلمت. همین


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  بهانه نبود انگار... آرزو کردم کسی بیاید دلداریم دهد... مادرم یک هو بیدار شد و الان آمده نشسته کنارم و با من حرف می زند... برایم کلی میوه پوست کنده و کلی هم دعایم کرد که اگر یکی اش برآورده شود باید کلاهم را بندازم هوا...

یعنی هیچ کس غیر از مادرم نمی توانست حالم را خوب کند... 

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  الان از آن وقت هایی است که دوست داری کسی کنارت باشد و الکی هی بهت دلداری بدهد یا دستهات را توی دستهاش بگیرد و قول یک تفریج درست و حسابی را بدهد...

شاید باید فقط کار کنم و اینها بهانه های الکی است!

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  تصور کن از خستگی مهمان داری مادرت روی تخت ولو شده ای ،بعد صحنه ی یک تصادف می بینی و یک هو از خواب می پری... 

کورمال کورمال و گیج و ویج دست می چرخانی روی زمین دنبال موبایلت می گردی، برش می داری و توی تاریکی روشنش می کنی. نورش توی چشمت می زند و چشم هات را تنگ می کنی، ساعت را می بینی. 2.21 نیمه شب. چشم هات گشاد می شود و هول می کنی...

یک هو می روی توی فکر و به کارهای نکرده ات فکر می کنی. چند دقیقه ای با خودت درگیر می شوی که بی خیال تحویل شوی یا بلند شوی و به کارهات برسی. هیچ نیت خالصانه ای پیدا نمی کنی و فقط برای رضای دکتر بلند می شوی تا به کارهات برسی...

حال بدی داری... از آن حال ها که دلت می خواهد زود فردا شود و خلاص شوی...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  خوابش را دیدم...

داشت یا آن هیبت با بچه ها بازی می کرد ، بعد نمی دانم چه شد آمد نشست روی صندلی. من جلویش زانو زدم . حرف نزد. یعنی هیچ وقت حرف نمی زند وقتی خوابش را می بینم. چرا یک بار انگار... بگذریم...

به سختی انگار دستش را گرفتم و شروع کردن به بوسیدن... بعد دستش را گذاشتم روی پاهاش و گونه هایم را آرام چسباندم به دستش...

چه حس آرامشی داشتم ... آبی آبی... 

اما نمی دانم چرا همیشه سرسنگین است با من... یک جوری است فضا که انگار می خواهم خودم را بهش بچسبانم...

خواب  س   را هم که می بینم همین حس را دارم...

تو که به خوابم نمی آیی مصطفا که برات ناز کنم و نازم را بخری... 

هرچند... می دانم... تو هم بیایی باز من نازکشم... 

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  برای اولین بار می خواستم پای مخاطبین اینجا را به پستم باز کنم

می خواستم جوابیه بدهم برای آن چند نفری که پیام خصوصی و غیر خصوصی داده بودند در برابر این پست  و همه با یک مضمون...

بعد دیدم چه اهمیتی دارد... بی خیال جواب... 

چیزی که باید می فهمیدم فهمیدم... 


بعد نوشت:

شاید برای اولین و آخرین بار در جواب چند نفری که سوال مشابه داشتند:

-من توی این مدت کم پیش آمده کامنتی را تایید کنم. دلیلش هم به خودم مربوط است.بله دقیقا دنبال مشتری جمع کردن نبوده و نیستم... 

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  این سومین باریست که با تو همزاد پنداری می کنم...

یعنی دقیقا حالم مثل توست... دست زیر چانه و پاهایم آویزان و نگاهم خیره به ناکجا...

چمدان قصه ها و غصه هایم را هم بسته... منتطرم کسی بیاید من را آزاد کند از این ویرانی...

آخ دخترک...

تو خود منی انگار... دارم کم کم به یادت می آورم...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  جدی دارم به حال دلم شک می کنم

یعنی چه اتفاقی دارد می افتد برای این ز...

کاش هیچ کس اینجا را نمی خواند. کاش هیچ کس اینجا فضولی نمی کرد تا من راحت تر حرف می زدم...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  می دانی...

دارم به این فکر می کنم که چرا روزهایی که من حجم کارم کم می شود، سریع می روم توی فکر و سریع تر حال دلم گرفته می شود...

حالا دارم به این فکر می کنم که تصمیمی که من دارم می گیرم برای شلوغ تر شدن سرم، یک نوع پاک کردن مسئله است یا نه! 

و این سوال بزرگی است...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  گاهی حیرت می کنم از بعضی آدم ها

بشرهای دوپایی که که حرف و عملشان یکی نیست... گاهی تضاد دارد حتا! گاهی خودشان حرف خودشان را نقض می کنند!

 صدای سوت مغزم را به وضوح می شنوم ، وقتی کسی را که سالیانی است می شناسم ،مخالف آن چه عمل می کند ،سخن می راند.

 و من دهانم باز مانده و هی مرور می کنم... هی مرور می کنم ... می شنوم و هی مرور می کنم...

مرورهایم به من می گویند یا آن حرف ها که قبلا شنیده ای خواب بوده ، یا اینها رویاست!

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  دارم می میرم از خستگی...  

چند ماهی هست که کارم زیاد شده ولی توی این دو سه هفته ی اخیر ،استراحت نداشته ام...

بس که زل زده ام توی این مانیتور، فکرکنم تا جندی دیگر ،کور خواهم شد...

دلم برای این قارقارک هم می سوزد... شبانه روزی روشن است...

حالا با این وضعیت ،مهمان دار هم می شویم همین فردا صبح... 

دارم مچاله می شوم...


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  با خودم درگیرم. ترس عجیبی تمام دلم را پر کرده. احساس می کنم من آدم این راه نیستم. نگرانم و سر سجاده با خدا حرف می زنم... 

می گویم:" تو که می دانی من چقدر دلم می خواهد توی آن کارها باشم. تو که می بینی وقتی به آن جنس کارها فکر می کنم چقدر دلم باز می شود... حالا... با این چیزی که سر راه من قرار گرفته... با اینکه بهترین است... اما من احساس می کنم من را می برد به یک وادی دیگر... می ترسم دور شوم از تو و از همه چیز... می ترسم... من قول داده ام برای آن ها... برای آن راه ... همین دیشب دوباره عهد بستیم با بچه ها... می ترسم اگر این را قبول کنم به آن نرسم... آخر چرا اینقدر اصرار داری که این خوب است و قبولش کنم... کمی با من حرف بزن... نگرانم..."

بعد قرآن را باز می کنم و می خوانم:

"... هنگامی که بر او وارد شدند و سلام دادند ،ابراهیم گفت من از اینکه شما بدون اذن و بی موقع بر من درآمدید بیم ناکم... 

گفتند مترس که ما آمده ایم که تو را به فرزندی دانا از جانب خدا بشارت دهیم...

 ابراهیم گفت مرا در این سن پیری مژده فرزند می دهید؟ نشانه ی این مژده چیست؟ ... 

گفتند ما تو را به حق بشارت می دهیم پس از ناامیدان مباش...

 ابراهیم گفت آری، هرگز به جز مردم نادان کسی از لطف خدا نومید نیست..."

...


قصد تفال داشتم. اما دلم می خواهد کس دیگری برایم معنی کند تا دلم قرص تر شود:

"خوب است اگرچه می ترسید.لکن ترس به خود راه مدهید. با آنکه باور ندارید، لکن خداوند به شما کمک می کند و خیری در این کار برای شما قرار داده.بدون هیچ ترس و واهمه ای انجام دهید. مورد تحیر هم کیشان خود قرار می گیرید. از رحمت خدا ناامید نباشید..."

...

بعد من متحیرتر می شوم... مغزم سوت می کشد...  انگار خدا اصرار دارد من را توی این راه ببیند... من راضی ام به رضای تو خدا... فقط دلم را آرام کن...

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  من دلم گرفته ، باز هم نمی شود...


 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  از آن روزهاییست که آرزوهام ،دوره ام کرده اند...

چه روزهای بدی هستند این جور روزها... آدم دلش می گیرد . غصه می خورد...

حس یک آدم دست و پا بسته را دارد این روزها...

حس تقلای بی فایده ...

حس نا امیدی شاید...



 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  2999...

یعنی 3000 امی کیست؟

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
   
  استخاره یعنی طلب خیر. همین که از خدا بخواهی برایت خیر رقم بزند می شود استخاره. اما معنی استخاره در افواه مردم بیشتر با استخاره با قرآن شناخته شده است. حرف من سر این دومی است:

اهل استخاره نبودم . (استخاره با قرآن) تا حالا توی کل عمرم شاید یکی دوبار استخاره کرده باشم. دست بالا گرفتم همان یکی دوبار را هم. به استخاره حس خوبی نداشتم. احساس می کردم استخاره مال کارهای خیلی عظیم است و شاید آدم توی عمرش یکی دو بار کلا دچارش شود... احساس می کردم استخاره با قرآن خیلی شرایط سنگینی دارد و به خاطر همین پیش زمینه ها حتی فکر استخاره کردن هم به ذهنم خطور نمی کرد...

 اما این چند روز کارم یک جورایی تنگ آمده. بی هوا قرآن را بغل می گرفتم و روی قلبم می گذاشتم. سجده هام بی آنکه بفهمم طولانی می شد و از خدا خیر طلب می کردم و اینکه کمکم کند در این راه جدید... 

از مادرم یاد گرفته ام که قبل از شروع هر کار 2 رکعت نماز بخوانم و بعد از خدا طلب خیر کنم . این بار هم همان اول این کار را کردم . اما باز دلم آرام نمی گرفت...

حدیثی از امام صادق خواندم که نظرم را نسبت به استخاره عوض کرد. متن حدیث این بود:" هر گاه بر یکی از شما کار تنگ شود و دچار سردرگمی گردد ، مصحف را بدست گیرد و عزم کند بر عمل کردن به آنچه ظاهر شودکه به منزله وحی است در مطلبی که دارد ان شا الله تعالی "...

به خودم نگاه کردم . هم کار تنگ شده بود و هم سردرگم بودم حسابی... این بار قرآن را بدست گرفتم و توی دلم همه ی حرف هام را با خدا زدم. نیت کردم و باز کردم:

"بسیار خوب است . به خدا توکل کنید. جبران بعضی از موارد گذشته خواهد شد. استقبال می شود. در امور معنوی شما تاثیرگذار است. حتما صدقه بدهید."

یعنی کلمه به کلمه پاسخ مشکلم بود . آرام شدم . مثل آب روی آتش دلم بود.

 خدایا ممنون که هستی ... 

 
 
 |    نوشته شده توسط انار
 
 

pctfx3.3

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور

 <-PostAuthor->